محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2650
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبد الله بن وال تيمى گويد : به نزد امير مؤمنان بودم كه پيك آمد و نامه اى از طرف قرظة بن كعب انصارى به دست داشت كه چنين بود : « به نام خداى رحمان رحيم « اما بعد ، امير مؤمنان را خبر مىدهم كه گروهى سوار از اينجا گذشت كه از كوفه مىآمد و سوى نفر مىرفت ، يكى از دهقانان پايين فرات كه مسلمان بوده به نام زاذان فروخ از پيش داييان خود از ناحيهء نفر مىآمده كه راه بر او گرفتهاند و گفتهاند « مسلمانى يا كافر ؟ » كه گفته « مسلمانم » گفتهاند : « دربارهء على چه مىگويى ؟ » گفته : « نيك مىگويم ، مىگويم كه او امير مؤمنان است و سرور آدميان » به دو گفتهاند : « دشمن خدا ، كفر آوردى » آنگاه گروهى از آنها به دو هجوم برده و پاره پاره اش كردهاند . مرد ديگرى از اهل ذمه همراه او بوده كه گفتهاند : « كيستى ؟ » گفته : « يكى از اهل ذمهام » گفتهاند : « با اين كارى نمىشود كرد » نوشته بود : اين ذمى پيش ما آمد و اين خبر را با ما بگفت . من دربارهء اين جمع پرسش كردم و كسى چيزى از آنها نگفت ، امير مؤمنان راى خويش را دربارهء آنها بنويسد تا كار بندم ، و السلام . » على به دو نوشت : « اما بعد ، آنچه را دربارهء آن گروه ياد كرده بودى كه از آنجا « گذشتهاند و نكوكار مسلمان را كشتهاند و مخالف كافر را محفوظ داشتهاند ، « بدانستم . اينان جماعتى هستند كه شيطان به هوسشان افكنده و گمراه « شدهاند و همانند آن كسان شدهاند كه پنداشتهاند فتنه نخواهد بود و كور « و كر شدهاند . شنوا و بيناى اعمالشان باش و به كار خويش باش و به گرفتن